طراح کوچک
وبلاگی برای آشنایی با فنون طراحی
من هیچوقت نفهمیدم در کشوری که سرانه مطالعه یک و نیم دقیقه در روزه چرا نمایشگاه کتاب اینقدر شلوغ میشه؟ کچل باشی، بری بالای شهر میگن مد روزه، بری مرکز شهر میگن سربازی، بری
پایین شهر میگن زندانی بودی، این همه تفاوت توی شعاع 20 کیلومتر...!!! چه راحت نوشتیم "بابا نان داد" ديشب داداشم تو خواب هذيان ميگفت و جيغ ميكشيد ... زن : اوه! نیگا کن ببین پشه چه جوری دستمو زخم کرده ! شخصی که می خواست بهلول را مسخره کند به او گفت : پری شب به بابام گفتم خواب دیدم زلزله اومده!ظهرش زاهدان زلزله اومد به
بابام گفتم دیدی بهم الهام شده بود؟میگه خب بعضی از جانوران این ویژگی هارو
دارن!!!!!:| فک و فامیله داریم؟!!! :| یه روز از کلاس زبان بر میگشتیم با رفیقام قرار گذاشتیم بریم با توریستها
حرف بزنیم که محاوره مون بهتر بشه رفتیم میدان نقش جهان (اصفهان) یه مرد
سیاه پوست را دیدیم خیلی هیکلش بزرگ بود مثل بوکسر ها ، از دور هی بهش بای
بای کردیم و یه رفیقام بلند داد میزد hello "hello" hi Mr تا اینکه رسیدیم
بهش اونم برگشت گفت زهر مار مسخره ...... آقا طرف جنوبی بود. بچه هه می گه : آره ولی لگدی که زدم تو شیکمش ابتکار خودم بود. یه خانوم همسایه داریم دیشب هر چی منتظر موندم"ایرانسل"بهم اس ام اس نداد،ظاهرا رابطه ما فقط کاریه...و من راجع به رابطمون دچار سوءتفاهم شده بودم!!!! لذتی که در پاشیدن گاز پوست پرتقال تو چش و چال یه نفر هست تو خوردن خود پرتقال نیست !!!! لذت بردم که آدمهاي کنارم مثل " جمعـه " ميمانند ... وقتي به دنيا ميام، سياهم وقتي بزرگ ميشم، سياهم وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم وقتي مي ترسم، سياهم وقتي مريض ميشم، سياهم وقتي ميرم، هنوزم سياهم و تو، آدم سفيد وقتي به دنيا مياي، صورتي اي وقتي بزرگ ميشي، سفيدي وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي وقتي سردت ميشه، آبي اي وقتي مي ترسي، زردي وقتي مريض ميشي، سبزي و وقتي مي ميري، خاکستري اي و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟ منبع: سنگر نیوز
اگه می شد به خدا زنگ زد . . . .
هفت شماره را میگیرم ...
(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)
... بــــــــــــــــــــوق ...
شماره مورد نظر در شبكه زندگی انسانها موجود نمی باشد،
لطفا" مجددا" شماره گیری نفرمایید !
.
.
.
.
هفت شماره دیگر
(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )
... بــــــــــــــــــــوق ...
مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد !
.
.
.
.
باز هم هفت شماره دیگر
(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یكتا)
... بــــــــــــــــــــوق ... بــــــــــــــــــــوق ...
... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید
... بــــــــــــــــــــوق ...
سلام ... خدای من !
اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یكبار !
من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچكس، هیچ جوابی نداد !
شماره تماس من :
(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)
منتظر تماس شما هستم . انسان !
.
.
.
خداوندا ...
خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم
مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را
مبادا گم کنم اهداف زیبا را
مبادا جا بمانم از قطار موهبتهایت
مرا تنها تو نگذاری
که من تنهاترین تنهام؛ انسانم
خدا گوید :
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم
تو ای والاترین مهمان دنیایم
تو ای انســــان !
بدان همواره آغوش من باز است
شروع كن ...
یك قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من ...
در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی
مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه زناشویی». مرد در را باز کرد و وارد
اتاقی شد که دو در داشت.
روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نازیبا». در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد.
دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود «کدبانوی خوب» و روی دیگری «شلخته». او از در کدبانوی خوب وارد شد.
در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد.
ته اتاق آینه ی دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:
«با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!!»
کودکی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد.
پدر
كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به
پدر كودك قول داد كه یك سال بعد میتواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل
باشگاهها ببیند!
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !
بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار میشود.
استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!
سه
ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تك
فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام
حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزیاش را پرسید.
استاد
گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی،
ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با
این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!
یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.
راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است .
دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .
و در همان یک نگاه قلبشان تپید .
و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .
خط اولی گفت :
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .
و خط دومی از هیجان لرزید .
خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ .
من روزها کار میکنم.میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبام .
خط دومی گفت : من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت .
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
دو
خط موازی لرزیدند . به هم دیگر نگاه کردند . و خط دومی پقی زد زیر گریه .
خط اولی گفت نه این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود . خط دومی گفت
شنیدی که چه گفتند . هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و
دوباره زد زیر گریه .
خط اولی گفت : نباید ناامید شد . ما از صفحه خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم . بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند .
خط
دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند از زیر کلاس
درس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع
شد .
آنها از دشتها گذشتند …
از صحراهای سوزان …
از کوهای بلند …
از دره های عمیق …
از دریاها …
از شهرهای شلوغ …
سالها گذشت وآنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .
ریاضی دان به آنها گفت : این محال است .هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چیز را خراب میکنید.
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم .اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت ، دیگر دانشی بنام فیزیک وجود نداشت .
پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست ، دردتان بی درمان است .
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید . اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .
ستاره
شناس گفت : شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید رسیدن شما به هم
مساویست با نابودی جهان . دنیا کن فیکون می شود سیارات از مدار خارج میشوند
کرات با هم تصادم می کنند نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون
بزرگ را نقض کرده اید .
فیلسوف گفت : متاسفم … جمع نقیضین محال است .
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط سه جمله گفت :
شما به هم می رسید .
نه در دنیای واقعیات .
آن را در دنیای دیگری جستجو کنید .
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند .
اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت .
« آنها کم کم میل رسیدن به هم را از دست می دادند »
خط اولی گفت : این بی معنیست .
خط دومی گفت : چی بی معنیست ؟
خط اولی گفت : این که به هم برسیم .
خط دومی گفت : من هم همینطور فکر میکنم و آنها به راهشان ادامه دادند .
یک روز به یک دشت رسیدند . یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی میکرد .
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم .
خط دومی گفت : شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم .
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت .
و آن دو وارد دشت شدند و روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش .
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم رسیدند.
دو خط موازی
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند
و بدین
ترتیب همدیگررا حفظ کنند.
وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی
خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد
بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی
به همین دلیل از سرما یخ
زده می مردند.
ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارها ی دوستان را تحمل کنند،
یا نسلشان
از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.
آموختند که، با زخم های کوچکی که
همزیستی با کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند
چون گرمای
وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند.
درس اخلاقی : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را
گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و
محاسن آنانرا تحسین نماید
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان همه "جوانیش" را داد....
رفتم اتاق ميبينم بابام بالا سرشه !!
ميگم خوب بيدارش كن !
ميگه بذار كابوسشو ببينه ، اينهمه پول دي وي دي ميده فيلم ترسناك ميگيره....
بزار سه بعديشم ببينه =))))))
منو ميگــي ~~> :| !!!!!
شوهر با بی حوصلگی: این لوس بازی ها مال وقتی بود که
هنوز ازدواج نکرده بودیم !
دیروز از دور تو را دیدم که نشسته ای فکر کردم الاغی است که در کوچه نشسته
بهلول فوراً جواب داد :
منهم که از دور تو را دیدم فکر کردم آدمی به طرف من می آید
که هر وقت میخواد پارک دوبل کنه
من با نیم کیلو تخمه میشینم تو تراس نیگاش میکنم ...
اصن یه وضیه هااااااااا
یعنی بازم تو رابطه عاشقانه شکست خوردم؟؟؟؟
میگماااااا !!!
معلوم نميکند " فـرد " هستند يا " زوج ...."
پُـر از ابهـامنـد ... !
• پیش از آنکه توی خیابان پس گردن دوستت بکوبی و فحشهای رکیک به او بدهی مطمئن شو خودش است.
• وقتی مهمان داری اول مطمئن شو ماهواره روی چه کانالی است بعد آن را روشن کن !
• دختر همسایه که میگوید «تشریف میارین تو» شاید پدرش با تو کار دارد !
• اینکه صدای دوستت شبیه پدرش باشد طبیعی است پس تا مطمئن نشندی نگو «چطوری خره؟!»
•
دستت را که بالای آکواریوم میبری و ماهیها بالا میآیند الزامن به این
معنی نیست که تو را میشناسند یا دوستت دارند؛ بسیاری از ماهیها
گوشتخوارند!
• بعد از سالیان که با رفیقات توی رستوران قرار
گذاشتهای اگر دختری دیدی که از در تو آمد یکهو نگو «جووون، عجب چیزییه»
چون شاید بیاید و سر میز شما بنشیند و رفیقات که کبود شده معرفیاش کند
«نامزدم!»
کلا هروقت عجله داشتی باشی به چراغ های قرمز میخوری
ولی اگه بخوای یه اس ام اس رو تا آخر بنویسی، همه چراغا سبز میشه !!
وقتی کباب با برنج میخوریم ۹۰%حواسمون به اینه که هر دوتاش باهم تموم شه !.
داشتیم وسایل انباری رو مرتب می کردیم، مامانم یه مداد رنگی ۲۴ رنگِ قاب فلزی از تو یه کارتن در آورد.
زد زیر خنده گفت: می دونی چیه؟
گفتم: نه!
گفت: این رو خریده بودم هر وقت معدلت ۲۰ شد، بهت بدم، ولی حیف که نشد
خداییش لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست :دی ).
از من به شما نصیحت:کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست
اون رو تنها نذارید
چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره ...
دیدن یه سوسک توی اتاق خواب درواقع مسئله خاصی نیست
مسئله خاص از اونجا شروع میشه که : سوسکه ناپدید میشه... !!.
یکی از دوراهیهای زندگی وقتی است که نمیدانید
در شیشهای مقابلتان را باید «بکشید» یا «فشار دهید»!.
بعضی وقتا شنیدن یه
" بگو ببینم چه مرگته "
از یه رفیق خیلی بیشتر از حرفای کلیشه ای
"عزیزم چی شده"
بیشتر میچسبه....!
مامان دختره میگه:
2012 تا سکه به نیت المپیک لندن!!
************
به نظر من باهوش ترین موجودات دنیا
جوش ها هستن
که دو روز قبل می فهمن ما دو روز بعد قراره بریم یه جای مهم...!
***************
به یارو میگن "تور" را تعریف کن؟
میگه: مجموعه سوراخ هایی است که با طناب به هم وصل شده اند!
**************
نام بلندترین برج دنیا
برج زهرماراست که گاهی انسانها برای دیگران میسازند...
*************
مشکل خانمها از اونجا آغاز میشه که لاک جدیده رو میزنن
حالا باید براش شلوار و پیرهن و کفش و کیف و مانتو و روسری جور کنن
**************
۲ تا زن توی اتوبوس برای یک صندلی خالی دعواشون میشه
راننده میگه اونی که مسن تره بشینه روی صندلی
هر ۲ تا زن به هم نگاه کردن و صندلی خالی ماند !
************
هیچ لذتی بالاتر از این نیست که
.
.
.
... .
... .
.
.
دوتا تیکه از سرعت گیر کنده شده باشه
و آدم بتونه 2تا چرخش ماشینشو از اونجا رد کنه!!!
*************
وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو هرکاری حاضرن بکنن....
همچنین وقتی از وضع غذایت شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن تکه نانی میمیرند....
پس....
از آنچه هستی شادمان باش....
و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت
دشوارش مطلع شد. گفت: "واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد
خداترسی شوی، زندگیت بد تر شده. نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با
وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده".
آهنگر
بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر
سر زندگی اش آمده. اما نمی خواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به
حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که می خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود: "در
این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیری بسازم. می دانی
چطور این کار را می کنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا
سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می دارم و پشت سر هم به آن
ضربه می زنم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که می خواهم. بعد آن را در تشت
آب سرد فرو می کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می گیرد. فولاد به خاطر
این تغییر ناگهانی دما، ناله می کند و رنج می برد. باید این کار را آنقدر
تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست."
آهنگر
مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: "گاهی فولادی که به دستم می
رسد، نمی تواند تاب این عمل را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش
را ترک می اندازد. می دانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد
آمد."
باز مکث کرد و بعد ادامه داد: "می دانم که خدا دارد مرا در آتش
رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی
به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد.
اما تنها چیزی که می خواهم این است:
خدای من!
از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده.
هر مدت که لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش..... همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت: مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکردگفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچههام ميخام اّبگوشت بار بیذارم
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رواشغال گوشتای پیرزن
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوريم نِنه
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت
زمزمههای
توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر
از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی
بوده است. اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند
کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده میشد چرا که
میدیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار
دارد، میرود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه میداد و چرخهای آن به
لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. در
این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت
عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در
کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره
مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن میکنند و ما نمیفهمیم کی باید از
زمین بلند شد،اونوقت کار همهمون تمومه !»
شما اکنون پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت دولتی در ایران آشنا شدهاید!
| Design By : Pichak |

